رادینرادین، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

نفس مامان و بابا

27 ماهگی

  چقدر زود گذشت اين ٢ سال و ٣ ماه ! چقدر زود بزرگ شدي !   گاهي در گوش ات زمزمه ميكنم : عشقممممممم، براي بزرگ شدن عجله نكن ! اما انگار زندگي دارد روي دور تند حركت ميكند !   كمي آرام تر پسرم!. به كجا چنين شتابان ؟   بگذار اين روزها را خوب نفس بكشم ! به مادرت فرصت بده عزیزکم! مبارکت باشد نفسکم
30 آذر 1392

27 ماهگی

  چقدر زود گذشت اين ٢ سال و ٣ ماه ! چقدر زود بزرگ شدي  !   گاهي در گوش ات  زمزمه ميكنم : عشقممممممم، براي بزرگ شدن عجله نكن ! اما انگار زندگي دارد روي دور تند حركت ميكند !   كمي آرام تر پسرم!. به كجا چنين شتابان ؟   بگذار اين روزها را خوب نفس بكشم ! به مادرت فرصت بده عزیزکم! مبارکت باشد نفسکم
30 آذر 1392

26 ماهگی

26 ماه با تو گذشت. 26 ماهه شدی عسلک مامان. ایشالا روزهای 26 سالگیتو ببینم. آقا شدی برای خودت . خیلی خوی حرف میزنی. هز چی بگیم تو تکرار میکنی. از 2 آذر شروع کردم دیگه پوشکت نکنم. الان  روزه که باز هستی فقط شبها موقع خواب و بیرون میبندمت. ایشالا زود یاد بگیری. هر نیم ساعت میبرمت دست شویی اما خودت هنوز نمیگی. ایشالا خودتم یاد میگیری میگی. کلمه هایی که میگی خیلی بامزه است ایناس: پرتلات= پرتغال. ای لاو وو= I love you آختم= عاشقتم. بشید= ببخشید لوله= حوله دمی= دمپایی قربون حرف زدنت برم عزیزم. این ماه 2 بار مریض شدی هر 2 بارم مجبور شدیم پنی سیلین بزنی. آخه شما میوه نمیخوری زود زود مریض میشی. تو...
4 آذر 1392

25 ماهگیت

 1 ماه دیگر هم با تو  گذشت،مثل آب خوردن! و تو شدی 25 ماهه عزیز و دلربا. عزیز و دلربا تر   پسرک شیرین و دوست داشتنی من !     در این 25 ماه ، تو لبریز بودی در تمام لحظه های من. در فضای خانه، در هوا ، در زمین ، در آسمان... ممنون از بودنت ، خوب بودنت.     مبارک باشد 25 ماهه شدنت، 2 سال و 1 ماهه شدنت.         دوستت دارم زیباترین مخلوق زمین. 28 مهر 92   ...
1 آبان 1392

آخرین 1 ساله بودنت

پسرک شیرینم 23 ماهه  بودنت مبارک. بزرگ شدنت مبارک امروز درست 1 سال و 11 ماهته. چقدر زود گدشت. برات مثل 22 ماه پیش کیک و شمع گرفتم خاله فرحناز عزیزم هم پیشمون بود. بازم تو و آهنگ تولد مبارک خوندنت با همون لحن شیرینت. خیلی دوست دارم عزیزکممممممممم
29 مرداد 1392

20 ماهگی

20 ماهه که مادر ت شدم ! 20 ماهه هر شب ، به تو نگـــاه کردم و چشمام رو بستم . 20 ماهه به محــض بیدار شدنم تو بودی ، جلوی چشـــــمام . 20 ماهه شدم تو ، و کمتر شادی ! 20 ماهه که عاشقی کردم با تو . 20 ماه بوسیدمت ، بوییدمت ، دیـــــدمت ! مدهوش تو شدم .   ممنون بابت این 20 ماه هدیه ی بی نظیر ، 20 ماهه ی شیرینم . دوست ت دارم ، تا ته ته دنیا .   ...
28 ارديبهشت 1392

نوزده ماهگی

دلارام من ؛ نوزده ماه پيش را خاطرت هست ؟ آن روز مقدس را ؟ همان روزي كه وداع كردي با فرشته ها و خدا با بوسه اي بر لب تو ، بدرقه ات كرد به زمين . و " تو " آمــــدي تا ، از آن " من " باشي . همان روزي كه آغاز شدي براي من ! يادت مي آيد ، كوچكي آن روزهايت را ؟ آرام و بي صدا بودنت را چطور ؟   و حالا تو ، هيـــــــــچ شباهتي به آن فرشته ي نو رسيده نداري . گريه هايت فرق كرده ، خنده هايت هم ! ديگر براي دانستن خواسته هايت سر در گُم نيستم . ديگر تو بزرگ شده اي شيرينم . قد كشيده اي ! صاحب درك و فهم شده اي . مي بيني ؟ شده اي يك كودك 19 ماهه ي دلبر و شيرين و پُر جُنب و چوش ! كودكي كه من ، زيبايي اش را به رُخ فرشته ها ...
28 فروردين 1392

18 ماهگی

٢٨ ام این ماه که آمد ، برای تو ، تغییر دیگری در پی داشت . برای من و پدرت ، رنگش فرق می کرد . حس و حالش هم ... این سومین ، نیم سالی ست که تجربه می کنی اش . پایان هر نیم سال ، یک تغییر ! اولی را با شروع غذا خوردن به پایان رساندی . دومی را هم ، وقتی به سر انجام رساندی که یک نو پای 1 ساله بودی ، و تولدت .   و حالا سومین آن ، 1 سال و نیمه ی من ؛ تغییرش ، به پایان رسیدن واکسن هایت بود . همان که وقتی متصدیِ واکسیناسیون ، گفت : " خب ، واکسن های پسرت تمام شد و رفت تا 6 سالگی . " همان که وقتی گفت ، کارت واکسنش گم نشود که برای ثبت نام کلاس اول ، لازم ست . و من به یقین می گویم که با حر...
28 اسفند 1391

هفده ماهگی

جــــــــــان مادر ، امید قلب و دل من بی همتای من ١٧ ماهه شدی ! بزرگ شدی ، آقا شدی ... انگار نه انگار که همین چند روز پیش برای ١٦ ماهگی ات نوشتم . چقدر زود یک ماه گذشت . امروز١٧ ماهه شدی ... یک پسر 1 سال و ٥ ماهه ، و باز یک ٢٨ دیگر و من ... که من یک عمر روز ٢٨ام برایم بهترین روز زندگی است روزی برای تو برای من مادر   پسرکم ؛ نمی دانی این روزها ، چقدر بیشتر دوستت دارم . چقدر بیشتر برایت می میرم . ممنونم که هستی .   ...
28 بهمن 1391